فکر میکردم این خداحافظی میتونه برای چند ماه کافی باشه، گفتم وقت ندارم، باید برم موهامو کوتاه کنم. پیش تو این طور گفتم که ناراحت نشی، قبلا چند باری بهم گفته بودی موهای بلند بهم میاد، ولی اون روز مجبور بودم کوتاهشون کنم. در اصل باید میرفتم و از ته میتراشیدم، نمیخواستم یهو با همچین صحنهای مواجه بشی، شایدم همه این کارا بیخود بود، مگه کیه که سرباز کچل ندیده باشه، به هر حال منم داشتم سرباز میشدم. تازه قبل اعزام رفتم یه کلاه کپ خریدم که این کچلی سرم خیلی معلوم نباشه، چون ته کلهام انقدر روشنه عین آینه، ملت زل میزدن بهم، میترسیدم چشم بخورم. تو خیابون بودم که آخرین حرفامو بهت میگفتم، با این که غربت عجیبی روی سینهم نشسته بود ولی سعی میکردم عادی و معمولی رفتار کنم، انگار میرفتم تهران و بعد یک هفته برمیگشتم، ولی خب همه اینا چیزایی بود که هی منو به دو به شک میانداخت، نمیدونستم قراره چه بلایی سرمون بیاد. بیشتر از خودم نگران تو بودم، اینجا هیچ کسی برات قابل اعتماد نبود و راستش میترسیدم تا من نباشم سرو کله یکی از این پسرای تخس لاشی دوروورت پیدا بشه، نه اینکه از تو بترسم از اونا میترسیدم که برات اذیت بشن، تو که میدونستم چقدر منو دوست داری، حالا اون موقع هم اگه نمیدونستم، بعد اینکه دیگه آشخور نبودم، تو بودی چهار صبح، تو جیبم آجیل میریختی. میگفتی این بادوومها رو مامان فرستاده برام، اگه بفهمه خودم نمیخورم بهت میدم عاقم میکنه. حتی یه بار نمیدونم چی شد یه دونات خوشمزه گذاشتی تو جیب بزرگ فرنچم. اون موقعها دیگه عادی شده بود همه چی، قضیه این بود که میدونستیم دیگه بعد چند ماه، قرار دوباره برگردیم پیش هم. ولی اون روز آخر قبل اعزام چقدر عجیب بود همه چی. اصلا نمیخواستم باور
برچسب:
نویسنده: رادین فدایی
تاريخ: سه
شنبه
31 مرداد
1402 ساعت: 12:50